www.flickr.com

اتاق خالی

اتاق خالی را نمی شود پر کرد٬ یک تخت کوچک وچند تا چیز دیگه گذاشتم که از خالی بودن اتاقش که مدام مجبورم از کنارش رد بشم دق نکنم٬خیلی افاقه نکرد٬ اتاق بی روح و سرد هست٬ نه صدای کشیدن روفرشیها رو دیگه می شنوم و نه صدای تنفس موزونی که قبل از خواب شبهایی که خونه بود از اتاقش میاد٬
حالا دیگه تو خونه خودش می خوابه و من هنوز از دست زمانی که اینقدر سریع گذشته عصبانی هستم و می تونم بهتر مادرم رو بفهمم٬

18 شهریور 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

بیگانگی

دلم آنقدر کوچک شده که گمش کرده ام٬ دستم را روی سمت چپ سینه ام می گذارم و هیچ چیزی حس نمی کنم٬ انگار هیچ چیزی زیر پوستم نمی طپد٬ انگار قلبم از قفسه سینه من به جای دیگری کوچ کرده است٬ انگار قلب من از من پیشی گرفته و قبل از اینکه من کسی یا چیزی یا جایی را ترک کنم مرا ترک کرده است٬

8 شهریور 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

باز هم من هستم که می رم

دنیای من رنگی ندارد٬ چند روزی هست که روبان سبزم را به مچ دستم نبسته ام٬ دل و دماغ رنگ کردن موهایم را دیگر ندارم٬ امروز باید رنگ می خریدم ولی تنها چیزی که نخریدم همین رنگ موی لعنتی بود٬
دلم بد جوری گرفته است٬ خانه در سکوت فرو رفته٬ خانه ای که دخترم تا چند روز دیگر در آن از خود اتاقی خالی بر جای می گذارد٬ خانه ایی که آرام آرام ترک می شود و من شاید آخرین فرد این خانواده باشم که در را پشت سرم می بندم و کلید را برای آخرین بار در قفل در می چرخانم تا به صاحبخانه جدید واگذار کنم٬
به دو درخت کوچکی که در کنارهم چهار سال پیش کاشته بودم نگاه می کنم و در دلم به هر دوی انها غبطه می خورم که حسابی در خاک زیر پایشان ریشه دواند ه اند٬ باز هم من هستم که می روم با ریشه ایم در دست ٬ من هستم که در را پشت سر خود می بندم٬ من هستم که کسانی را که دوست دارم در اینجا جا می گذارم٬

7 شهریور 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

ایران سبز است و سبز خواهد ماند

بذرها پس از سی سال سر از خاک برآورده اند٬ زمین سبز است٬ سخن از سبزی باغچه و باغ نیست٬ سخن از سبزی دشت ها و چمنزارها نیست٬ امروز کویرها هم سبز هستند٬ حالا دیگر باید از سبزی سرزمین مان ایران سخن گفت٬
ایران سبز است و سبز خواهد ماند٬

13 مرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

اعترافات

دادگاه دیروز و اعترافات امروز٬
در چه دنیایی زندگی می کنیم ما؟
این ها فکر می کنند مردم احمق هستند و نمی فهمند٬
چه اتفاقی داره می افته؟
چه آینده ایی در انتظار این جنبش خودجوش است؟


12 مرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

آزادی استقلال جمهوری ایرانی

چرا من اینجام٬ چرا تو ایران نیستم٬ چرا تو بهشت زهرا نبودم٬ چرا نتونستم فریاد بزنم و تمام خشمم رو نثار این ناجوانمردانی که سینه جوانان ما را آماج گلوله می کنند بکنم٬

8 مرداد 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

سهراب

پسر نوزده ساله ایی که یک عالمه رویا داشت فردا در بهشت زهرا دفن می شود٬ قتل سهراب اعرابی لکه ننگ دیگری برای جمهوری اسلامی هست٬ از تصور تعداد کشته ها دلم می لرزد٬خانواده هایی که منتظر خبری از مفقود شدگانشان هستند الان چگونه لحظات را سپری می کنند٬
می گریم٬ اشکم فقط روی گونه هایم نمی لغزد٬ در درونم می گریم٬ نمی توانم شدت انزجار و تنفرم را توصیف کنم٬ دلم می خواست الان در تهران بودم و می رفتم بالای پشت بام خانه مادر بزرگ ٬ نه مثل زمانی که بچه بودم و می رفتم بالای پشت بام تا با بادبادکم رویا هایم را به دست باد بسپارم٬برای فریاد زدن و لعنت فرستادن به تمامی آنانی که رویاهای سهراب را در نوزده ساله گی به خاک سپردند ٬
می رفتم تا فریاد بزنم مرگ بر دیکتاتور٬ مرگ بر دیکتاتور٬

21 تیر 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

خانه ایی بی پرده در دنیای سبز

از وقتی که رنگ دنیای من سبز شده شب را دوست ندارم٬ پلک هایم بار سنگین خستگی را حس می کنند ولی پاهایم نخواهند مرا به سوی تختخوابی که در آنتهای راهرویی که به تازگی رنگ شده هدایت کنند٬
باغ سبز است و پرندها آواز می خوانند و هیچ کس مانع آواز خواندنشان نمی شود٬ پنجره ها مدتی است که پرده ندارند٬ پرده های قدیمی را برداشته بودیم تا پرده نو بخریم که دنیا سبز شد و ما دیگر دلمان نخواست که به جای سبزی باغ صبح ها چشممان به پرده ایی که آفتاب را ازما دریغ می کند بیافتد٬

20 تیر 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

هجده تیر

هجده تیر هم گذشت، تهران شلوغ شد ویک سری شهرهای بزرگ دیگر هم همینطور و گاز اشک آور و دستگیری باز هم عده ایی دیگر٬از صبح دلم شور می زد و دیشب خیلی بد خوابیدم٬ اگر یکی از من بپرسه منتظر چی هستی نمی دونم چی باید بگم٬ از طرفی نمی توتم تصور کن که این همه تلاش مردم برای کسب حقوق از دست رفتشون به نتیجه نرسیده ٬ امروز اخرین بهانه بود شاید برای ریختن مردم به خیابانها ٬ ازطرفی تمامی تصاویر که از خشونتهای خیابانی دیدم ترسی که ازریخته شدن خون مردم دارم را هزار برابر می کرد٬
چقدر ناتوانم من٬ د ر اینسو ی دنیا دور از شما چقدر کوچکم من٬

19 تیر 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک

حساب روزها رو ندارم

اولش روزها رو می شمردم٬ بعد تعدادشون زیاد شد و حسابشون از دستم رفت٬ از بیست و دو خرداد مانند روح سرگردانی هستم ٬ انگار زمان متوقف شده است ٬ تمامی پروژهای که در دست داشتیم در همون روز بر زمین گذاشتیم و دیگر نیروی شروع دوباره نیست٬شنبه هم رفتیم جلوی پارلمان تظاهرات کنیم و روحیه بگیریم و لی خیلی موثر نبود٬تمام روز یکشنبه بغض بد جوری گلویم رو فشرده بود٬ دلم می خواست یک دل سیر بنشینم و گریه کنم٬
 

15 تیر 1388 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک