روز تولد من
امروز روز تولد من است و باران می بارد و من مثل همیشه از باران بدم می آید. بچه که بودم عاشق ته دیگ بودم . پدربزرگم به من می گفت هر کس ته دیگ زیاذ بخورد روز عروسیش بارانی خواهد بود. سالها گذشت و من با وجودی که از باران بدم می آمد به ته دیگ خوردن ادامه دادم.
روز عروسی من هوا وحشتناک گرم بود و حتی یکی قطره باران هم نبارید. ای کاش باان می بارید. ای کاش آنقدر باران می بارید که در خیابانهای شهر سیل جاری می شد. ای کاش آب مرا با خود می برد.
امروز روز تولد من است و مادرم که بیست و یک سال در روز تولدم از من دور بوده در کنار من نشسته و به دخترم که چند روز دیگر بیست ساله خواهد شد کمک می کند.
مادرم سوزن را نخ کرده و دارد می دوزد. تکه های لباسی را که دخترم طراحی کرده به هم وصل می کند. مادرم لحظاتی که در زندگی خودش، من و دخترم مشترک خواهند بود به هم می دوزد. مادرم سوزن می زند و فاصله ها را محو می کند. در آنور میز نشسته ام و با فاصله به نزدیکی مادرم و دخترم نگاه می کنم. نگرانی های من محو می شود. آنها از هم دور نیستند. آنها به هم نزدیکند. باران در بیرون شدیدتر می بارد و دارم فکر می کنم به هرآنچه که دوست دارم سر راهش بشوید و با خود ببرد.
امروز روز تولد من است، باران می بارد و من همچنان از صدای باران بدم می آید.
19 اسفند 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
مامانم اینجاست
از آخرین باری که نوشتم تا به امروز آنقدرچیزها در این دنیای کوچک من اتفاق افتاده که نمی تونم در مورد شون بنویسم. فقط بگم پنجشنبه هفته گذشته مامانم از ایران اومد و قراره دو ماهی پیش ما باشه.
18 اسفند 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
اولین روز کار در ۲۰۰۸
امروز کارم را شروع کردم٬ هنوز تلفن و فا کس و اینترنت نداریم و با تلفن های موبایل کارمان را راه می اندازیم٬ همکارم سوفیا که یک ماهی مرخصی رفته بود از کشورش برگشته است و کلی چیز برای تعریف کردن داشت٬ هوا آفتابی و سرد بود و ما تمام روز در حال مرتب کردن پرونده ها و آرشیو و ٬٬٬٬ بودیم٬
دفترم درست در قلب محل روسپیان است و از پنجره دفترم می شود خیابانی را که در آن زنان روسپی به انتظار مشتری می ایستند را دید٬ می شود ایستاد و ناظر چانه زدن مردان و زنان بود٬ ناظر ماشین های که می ایستند و شیشه های پنجره هاشان را پایین می کشند و چند کلمه ای رد و بدل می کنند٬ در این محل همه جور آدم پیدا می شود٬یکی فکر می کند سکس می فروشد، یکی فکر می کند به دنبال عاطفه می گردد و آغوشی گرم٬ همه چیز رد و بدل می شود از سرویس جنسی گرفته تا مواد مخدر و سرنگ و شیشه الکل و سیگار و فحش های رکیک و ٬٬٬٬
اینجا همه چیز نرخ و قیمت دارد٬ حتی دوستی قیمت دارد٬ تنها سرویس هایی که ما عرضه می کنیم پولی نیست٬
12 دی 1386 | لينک ثابت | تجربيات کاري | 0 نظر | 0 دنبالک
سال جدید
امروز اولین روز سال است٬ هوا ابری و آسمان خاکستری است و تنها چیزی که می چسبد چپیدن زیر لحاف است٬ امروز آخرین روز مرخصی من هم هست و من نمی دانم چطور دوباره باید صبح زود از خواب بیدار شوم٬ دیشب در جمع کوچکی آخرین ساعات سال ۲۰۰۷ را به پایان رساندیم٬ یادم آمد که هنوز تقویم سال جدیدرا نخریده ام٬ یادم آمد که باید کارم را در محلی جدیدی شروع کنم٬
امروز اولین روز سال جدید است و من روی مبل درست روبروی ساعت بزرگ دیواری سالن خانه ام نشسته ام و به گذشت ثانیه ها گوش می کنم و از عظمت عقربه های فلزی ساعت دیواری به بی اهمیتی بهانه های کوچک قلبم می خندم٬
٬
11 دی 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
خاطره
دلش گرفته بود٬ درست مثل آسمان این روزهای اخیر٬ خاکستری و سیاه بود این آسمان٬ دلش می خواست بنشیند و یک دل سیر گریه کند٬ دلش می خواست که پاییز نباشد٬ دلش می خواست که جای خالی پرندهای باغ را نبیند٬ به یاد شاخه های عریان بیرون پنجره نیافتد٬ خیابان غمگین بود و حتی برگهای رنگی روی سنگفرش پیاده روها نمی توانستند آسمان خاکستری بالای سرش را از یاد او پاک کنند٬
گوشی را برداشت و چند لحظه بعد با برادرش در کوچه باغهای کودکی و نوجوانی قدم زدند٬برادرش چیز زیادی در خاطرش نمانده بود ولی او همه چیز یادش بود٬ همه چیز حتی رنگ کت و دامنی که مادرش در روز عید سالی که او کلاس پنجم دبستان بود پوشیده بود٬ پیراهن خودش بنفش کمرنگ بود و سال اولی بود که لباس او و خواهرش که سه سال از او کوچکتر بود شبیه هم نبودند و او فهمیده بود که بزرگ شده است و به خود بالیده بود٬
چطور همه چیز در ذهن او نقش بسته بود خانه پدر بزرگ٬ درخت تنومند زیتون وسط حیاط٬ پاکت هایی که عمو صحت برایشان درست کرده بود تا اسکناسهای تازه و دست نخورده عیدی را درآن بگذارند و ٬٬٬٬
17 آذر 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
چاه
هر جوری می چیدشان یک جای خالی می ماند٬ بیست و یکسال بود که هر شب قبل از خواب، حس مبهم کنج روحش او را به این کار وامیداشت٬ او این کار را می کرد که بفهمد٬ بی خوابی هایش را، کابوس هاش را، نگرانی هایش را بفهمد و نفهیمده بود٬
چه چیز کم بود؟ در خواب هایش حفره ای می دید که می ترسید روزی در آن بیافتد و بلعیده شود٬ درست مانند چاه نزدیک خانه شان بود در کوی فرهنگیان رودبار٬ همسایه ها اشغالهایشان را در آن می ریختند و هیچکس نمی توانست گودی چاه را حدس بزند٬ هیچ کس نمی دانست چه کسی چاه را در آن محل حفر کرده بود٬ هیچکس نمی دانست چند سال از عمر چاه می گذشت٬ یک روز برادرش که هنوز سه سالش هم نمی شد گم شده بود و مادرش هراسان به طرف چاه دویده بود٬
فکر کرد شاید حفره درونش خاطره کمرنگ شده چاهی بود که نوجوانیش را بلعیده بود٬ دستش را بر سینه اش گذاشت ، می ترسید بخوابد٬ می ترسید بلعیده شود٬ می ترسید دیگر نباشد٬
10 آذر 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
روتین
پایان چهار روز تعطیلی ای که به سرعت گذشت و من تمام کارهایی که فکر کرده بودم باید انجام بدهم را نتوانستم انجام دهم٬ فردا مثل هر روز ساعت زنگ میزند٬ پاهای من از تخت بر کف چوبی اتاق خوابی که بیرونش هنوز هوا تاریک است می سرند و بعد تمام افکاری که قبل از به خواب رفتن در سرم چرخیده اند و خوابهایی را که دیده ام ، تمام اظطرابهای نهفته در دور دست درونم که در طی شب به سطح آمده و خوابم را مغشوش کرده اند را به زیر دوش برده و می شورم٬ ساعتم را به دور مچم میبندم و ماشین وار لباس میپوشم٬ موهایم را خشک میکنم٬ از خانه میزنم بیرون٬
چقدر روتین زندگی کسالت آور است و من چقدر از انچه که میخواستم باشم فاصله گرفته ام٬ چرا کاری نمیکنم؟
13 آبان 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
پاییز
باز هم پاییز شد ٬ باز هم در باغ تنها ماندم و کوچ پرنده ها را که دسته دسته از بالای آسمان خاکستری بالی سرم به سووی سرزمین های اشنا میرفتند تماشا کردم ٬ آمدم توی سلن خانه که یک عالم پنجره دارد نشسته ام که دلم نگیرد٬ دلم کوچک میشود٬ کوچک و کوچکتر٬ آنقدر کوچک که هیچ چیز تویش جا نمیشود٬ آنقدر کوچک که هیچکس تویش جا نمیشود٬ آنقدر کوچک که حتی من هم در آن جایی ندارم٬
13 آبان 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
عریانی
تمام شب خواب پرده دیدم٬ از خانه فقط پنجره های لختش را می دیدم و حس عریانی عجیبی که گرمای اتاق را از آن می گرفت٬ امروز صبح که از خواب بیدار شدم فکر خرید پارچه راحتم نمی گذاشت٬
باید حساب کنم ببینم چند متر پارچه لازم دارم٬
10 آبان 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک
بازگشت به عقب
امشب عقربهای ساعت را یک ساعت به عقب می کشیم٬ گوینده اخبار می گفت با کشیدن عقربه ها به عقب یک ساعت بیشتر می خوابیم٬ اگر توانایی این را داشتم که یک سال یا که دهه به عقب برگردم چه کارهایی را بیشتر می توانم انجام بدهم٬
5 آبان 1386 | لينک ثابت | يادداشت ها | 0 نظر | 0 دنبالک