ناتوانی

سه شنبه 27 دی 1384

یک روز دیگر گذشت، آسمان خاکستری بود و تمام روز باران تندی بارید. باد هم باران را همراهی میکرد. به زوجی با تفاهم کامل بدل شده بودند باد و باران امروز.
چتر کوچک سورمه ایم بارها زیر تازیانه های بارد کمر خم کرد و من دو باره با سماجت با بستن و دوباره گشودنش برای خودم سر پناهی درست کردم. دیرم شده بود. اتوبوس در ترافیکی بی نظیر مانند لاک پشتی به جلو می خزید و من فکر می کردم که این راه هیچگاه به پایان نخواهد رسید. از بخت بد کتابم را که در اتوبوس می خوانم دیروز سر کار جا گذاشته بودم و نمی دانستم در انتظار رسیدن به سر قرارم چه کنم.
لجم گرفته بود. از هوا، از گلو دردم که نیمه های شب شروع شده بود، از صدای خوردن قطرات باران بر شیشه های اتوبوس، از فکر دیر رسیدن به سر کارم، از خیسی دامن پالتو و کیف و دستکش و ... لجم گرفته بود از ناتوانیم.
از ناتوانیم در چه؟ از ناتوانیم از چه؟ نمیدانم. چرا اقرار به ناتوانی برای من تا به این حد دشوار است؟
تسلیم میشوم. به ساعت مچی نگاه نمی کنم و سعی می کنم به عقربه هایش نیاندیشم. به قرارم که با همکارانم دارم هم فکر نمی کنم. سرم را به شیشه تکیه می دهم ، چشمانم را می بندم . خودم را در باران رها می کنم. دلم می خواهد پیاده شوم. دلم می خواهد پالتوم را دربیاورم چکمه هایم را هم همینطور . دلم می خواهد پیاده در مسیر مخالف اتوبوس راه بیافتم. دلم می خواهد پشت کنم به روزمرگی، به کار، به قرارهایی که با دقت در دفتر یادداشت روزانه ام ثبت کرده ام. به مترویی که قرار است تا دقایقی دیگر مرا مانند دهها تن دیگر در خود ببلعد و چند ایستگاه دیگر مانند تفاله ایی به بیرون تف کند.
اتوبوس بالاخره ایستاد. باید پیاده می شدم و نیمه راه مانده را می رفتم. نمیشد ایستاد. نمیشد ایستاد و خیس شد. باید میرفتم. باید تسلیم بایدها میشدم.
باید امروز را هم تمام می کردم. باید وظیفه ام را انجام می دادم. مانند همه آنهایی که تا حالا انجام داده بودم و همه آنهایی که قرار بود تا آخر عمرم انجام بدهم.
یک روز دیگر گذشت، یک روز خاکستری دیگر، یک روز بارانی دیگر .

يادداشت ها | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.donyayeman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/475


نظرات:

this is definitely my favorite, thank you Zoya jan!

نوشته lili، سه شنبه، 27 دیماه 1384، 9:37 بعدازظهر

شما هم نظر بدهيد: