جاي خالي

سه شنبه 2 دی 1382

اومدم خونه رفته بودن. مهمون كوچولوي 15 ماهه ما هم كه يك هفته به حضورش حسابي عادت كرده بوديم نبود و رفته بود.
اولين چيزي كه ديدم و دلم براش تنگ شده جاي دندوناش روي گلابي روي ميز بود كه ديشب آخر شبي مادرش از دستش گرفته بود. بعد هم دو تا شيشه خالي غداي بچه توي آشپزخونه. در يخچال رو كه باز كردم پنيرهاي كوچولوي گرد با پوست زرد و قرمزي رو كه هنوز نخورده بود ديدم.
بعد هم يك عالمه عكسي كه دخترم با دوربين ديجيتال ازش گرفته بود و چند تا فيلم چند ثانيه اي.
خلاصه جاش خالي بود. جاشون خالي بود.خيلي خيلي خالي بود.

يادداشت ها | بازگشت به صفحه اول

دنبالک:

آدرس دنبالک براي اين مطلب: http://www.donyayeman.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/406


نظرات:

سلام . من اولین باریه که میام اینجا . خیلی فوق العاده بود .

نوشته صبا، پنجشنبه، 4 دیماه 1382، 2:20 بعدازظهر

سلام دوست ِ من زندگی ِ یک هفته ای با یه بچه تپل مپل خیلی حرف برای گفتن داره ؛ ولی پس چرا اینقدر کم می نویسی؟
ما دلمان برایتان تنگ می شود...:)

نوشته سمیرا، سه شنبه، 2 دیماه 1382، 7:17 بعدازظهر

سلام..از بس بچه های کوچیک در آدم انرژی مثبت ایجاد می کنن و تموم رفتاراشون بی شیله پیله ست..وقتی یه مدت با آدمن ..خیلی عادت می کنی بهشون..دوریشون خیلی سخته..آدم دلش می خواد الان اینجا بود و یه بوس از لپای خوشگلش می گرفتی و به رفتارهای ساده و بچه گانه ش نگاه می کردی و کیف می کردی:)

نوشته z8un، سه شنبه، 2 دیماه 1382، 0:52 صبح